راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

دوستای جون جونی

  جاتون خالی خیلی قشنگ شدن وقتی گرفتمشون خودم خیلی ذوق کردم . قربونش برم با این ژستی که گرفته . عکسهای رامیلا رو همین الان گرفتم از آتلیه خیلی قشنگ شدن سعی میکنم فردا بزارم تو وبلاگ تا ببینید . ...
30 آبان 1390

عکسهای آتلیه

  دوستای جون جونی که منتظر عکسهای پرنسس کوچولوی من بودید،  امروز بعد از ظهر میرم عکسهای قشنگ دخترکم رو میگیرم، بعد بهتون نشون میدم . کلمات جدید رامیلا خانم گل گلاب :   بهش میگم اسمت چیه میگه : لامیلا   بهش میگم فامیلت چیه میگه : شیینی   بهش میگم چند سالته میگه : ٢ سال   به دستشویی میگه : دبیلیو سی wc  به مسجد سلیمان میگه : مس سلیمان به عشق منی میگه : عش منی به خداحافظ میگه : خدافظ   ...
30 آبان 1390

داستان مسافرت 3

ما تا بعداز ظهر پارك جنگلي مونديم بعد خانومها تصميم گرفتيم كه بريم كنار ساحل تا بچه ها كمي آب بازي كنند، خلاصه رفتيم كنار ساحل آيناز و راميلا رفتن توي آب، راميلا چون اولين بارش بود خيلي تعجب كرده بود از اونجايي كه به آب بازي هم خيلي علاقه داره نمي دونست چكار كنه وقتي آيناز مي پريد توي آب راميلا هم مي خواست همين كار و بكنه كه چون كوچكتر بود نمي شد بخاطر اين وقتي مي رفت توي آب تا سرش مي رفت زير آب بعد هم بيهوش مي شد از خنده خيلي خوشش اومده بود يه چند باري اين كارو انجام داد و با آيناز حسابي آب بازي كردند بعد هم نشستن تو ساحل و شن بازي كردند قيافه هاشون ديدني بود چون اون قسمتي كه بوديم نمي شد دوربين ببريم و نمي گذاشتن عكس بگيريم . متأسفانه عكسي...
28 آبان 1390

یک مطلب جالب راجب شیر خوردن

یک مورد از کارهای بامزه ای که خالی از لطف نیست که تعریف کنم اونم اینه که رامیلای مامان یه مدتی است حدود 3 تا 4 ماهی شیر خوردنش کم شده و چون به غذا خوردن علاقه داره غذا میخوره و وعده های شیر خوردنش کمتر از همیشه شده و من یکمی نگران این موضوع هستم البته میدونم وقتی نیاز داشته باشه خودش میگه یا میخوره ولی چون هنوز 2 سالش نشده نگران شدم که چرا شیر خوردنش کم شده چون معمولاً بچه ها تا 2 سالگی شیر میخورن، راستی تا یادم نرفته ماجرا از این قرار است که رامیلا خانم وقتی میگه می می یعنی شیر میخوام وقتی شروع به شیر خوردن میکنه چشماشو میبنده و بعد از چند ثانیه دستاشو میزاره روی چشماشو بعد هم میگه تمام شد بعد بلند میشه از این تعجب میکنم که ش...
26 آبان 1390

یادگاریهای قدیم

                                                 دخترکم این عکسایی که ازت گرفتم دوست دارم که بزرگ شدی حتماً ببینی با این لباس خاطر انگیز، این لباسی که تنت است مربوط به خیلی وقت پیش است یعنی زمانی که من هم سن و سال تو بودم .                            روز چهارشنبه وقتی از ...
26 آبان 1390

پیک نیک

    جاتون واقعاً خالی، دیروز که تعطیل بود یعنی روز سه شنبه که عید بود ما از فرصت استفاده کردیم هوا هم خیلی خوب بود با آنا و دایی آرش رفتیم پیک نیک و ناهارمون رو بیرون توی فضای آزاد خوردیم داستان از این قرار بود من و بابا اتا و رامیلا خانم دوشنبه شب چون می دونستیم فرداش تعطیله تا دیر وقت بیدار بودیم تلویزیون نگاه کردیم ، البته بابا اتا چون فرداش باید می رفت سرکار زودتر از ما خوابید ما هم هول و هوش ساعت 3:30 صبح بود که دیگه خوابیدیم فردای اون روز که سه شنبه روز تعطیل باشه تا ساعت 10:30 خواب بودیم بعد بابا اتا زنگ زد و حال و احوالمونو پرسید و پیشنهاد داد که برای ناهار بریم بیرون ما هم که از ...
26 آبان 1390

نقاشي

    يكي از روزهايي كه راميلا خيلي حالش بد بود و حوصله اش هم سر رفته بود نمي دونست چكار كنه نشستم باهاش نقاشي كشيدن و تازه فهميد كه چه كيفي داره. حالا ديگه قند عسلم روزي 1 ساعت خودش رو با نقاشي كشيدن و خط خطي كردن سر گرم مي كنه .      اين نقاشي هم جوجو كوچولوي ما با كمك ماماني كشيده از آثار راميلا خانم . براي اطمينان بيشتر كه نقاشي كار خودشه اثر دست و پاش هم چاپ كرده .    نقاشي خانم خانوما با مداد شمعي البته با كمك بابايي . ...
26 آبان 1390